تو مثل بهاری

تو مثل ِ بهانه اي

 

تو مثل ِ بهاري

 

تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي

 

جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است...

 

تو بهترين حسّي...

 

صورتي ِ دخترانه اي

 

با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه

 

كه پيش ترها

 

مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد...

 

هنوز نميداني چقدر ميخواهمت

 

هنوز نمیفهمي كه اينجا كه من ايستاده ام كجاست ...

 

زندگي كن بهانه ي قشنگ ِ من براي عاشقي

 

زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو

 

برايت لحظه ها را بعد از عيد

 

پر از انتظار ميكنم

 

مطمئنم

 

تو از بهار هم تازه تري

 

تو از هفت سين ِ شب عيد هم زيبا تري

 

تو از خوابهاي قشنگ ِ دم صبح هم

 

شيرين تري

 

جانكم...عزيزكم...

 

زعفراني ترين طعم هاي روزگار

 

به طعم ِ عاشقانه هاي ما

 

من و ُ تو

 

نميرسند.

 

پی نوشت1: بعد از یکسال 

پی نوشت 2: این متن ببه نظرم خیلی قشنگ اومد گذاشتم تو وبت عزیزم قشنگ تر از بهارمبوس

نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> در جمعه 21 خرداد 1395 ساعت 22:34 | لینک ثابت |

تولد 3 سالگی

                               میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست 

                    که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست

                     و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست.

                                میلادتو معراج دستهای من است

                        وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم. 

 محبتمحبتدختر زیبای بهاری ام 3 سالگیت مبارکمحبتمحبت

خوب عزیز دل مامان تو این تولدت بیشتر از هر سال لذت بردی و برای بریدن و خوردن کیک لحظه شماری میکردی تولدت خیلی خودمونی بود و اولش قرار بود خونه خودمون باشه اما چون مامانی نتونست بیاد ما هم با خاله الی و زندایی تصمیم گرفتیم بریم خونه مامانینا.

خیلی خوش گذشت. خوب همکاری کردی ولی از اونجایی که مصادف با اولین روز ماه رمضون بود تولدتو بعد افطار گرفتیم و شما از بس خسته بودی و خوابت میومد یه کم بی حال بودی . فک کنم تا اول ابتداییت یعنی تا 7 سالگیت تولدت تو ماه رمضون باشه من اینو خوش یمن میدونم به خصوص که این دفعه اول ماه رمضون بودجشنجشنجشن

بارون شدیدی بارید تا الان هر سال تو تولدت بارون باریده از این بابت هم به تو میبالم عزیز یکی یدونم که روز تولدت انقدر آسمون هم خوشحالی میکنهبوسبوسبوس

چه شیرین میخندی قند عسلبغل

کادوهاتم لباس و عروسک بودن و دایی کیومرث از مالزی برای همه یه عالمه کادو آورده بود برای شما هم که مخصوص:

البته این تاپ ها 3 تا بود یکی هم آبی:

اینم مایو خیلی خوشگل که تاپش رو خونه مامانینا جا گذاشتم وقتی دیدی حاضر نبودی از تنت در بیاریآرام:

دست همه درد نکنه به خصوص دایی کیومرثبوس

 

نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> در پنجشنبه 29 مرداد 1394 ساعت 21:16 | لینک ثابت |

روزهای بهاری

سلام به یکی یدونه مامان. خوبی عشقم؟ 

بعد مدتها اومدم برات بنویسم از خانوم شدنت از بازیگوشیات و از تغییرات 3 سالگی و بزرگ شدنت، از شیرین زبونی ها و دلبریات...

آخه شیطون بلا هر وقت بهت میگم شیطون بلا میگی تو شیطون بلایی مامان سولماز. اصلا هر چی میگم میگی تویی مامان، مثل اینکه میگم عشقمی میگی تو عشقمیمحبت

عاشق اینم که به من میگی مامان سولماز و به بابا میگی بابا بهزاد.

الان که دارم مینویسم دوران بهبودی آبله مرغان رو داری سپری میکنی عزیز دل مامان باز خوبه سطحی بود و همون اول بردمت دکتر و  با دادن دارو زیاد اذیت نشدی ولی دو سه شب اومدم تو اتاقت و با هم خوابیدیم چون تا صب تب میکردی و بی حال بودی ولی روزا سر کیف بودی و مشکلی نبود الانم منتظریم جوش های آبله مرغان از رو صورت و بدنت بره تا تموم شه . این بیماری باعث شد بی اشتها بشی دلخور

تو این روزای بهای که خیلی هوا خوب و عالیه و تو هم عاشق طبیعت هستی دور تا دور شهرمونو گشتیم و خیلی خوش گذشت فرشته

از اونجایی که تو عکس اصلا همکاری نمیکنی متاسفانه همیشه منتظرم خودت بگی مامان عکس بگیر و یه ژست خنده میگیری و منم در خدمتت برای عکس گرفتنخندونک ولی به ندرت این اتفاق میفتهسکوت

 به سبیلای بابا میگی بابا این چمن هارو بزنقه قهه

اون روز با خاله رفتیم و آلوورا خریدیم به خاط تیغ هاش میگفتی مامان تمساح خریدی میخوای چیکارتعجب

عزیز دلم وقتی آبله مرغون گرفتی میگفتی مامان حیوون ها بهم حمله کردنغمگین

دیگه تازگی ها فقط این سوالو میپرسی کلافمون کردی هر چی میبینی میگی این چیه اینو از کجا خریدی ؟

وااااااااااااااای حالا دیگه علاوه بر بازی با گوشی میری بازی دانلود میکنی و نصب میکنی و بازی میکنی خیلی جالبه هیچ کس باور نمیکنه ولی واقعا این کارو نه یکبار بلکه دو سه بار انجام دادیتعجب

اینجا رفتی برای خودت تیپ زدی لباسارو چند تا چند تا پوشیدی و آرایش کردی به چه مصیبتی ازت عکس گرفتن نمیذاشتی که!!!

طبیعت زیبای نرمین

ببین چقد تو عکسا بی حالی قربونت برم   

اینا هم عکس های سلفی و هنر نماییات هستش

 

 

 

 

نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 ساعت 13:07 | لینک ثابت |

نگرانی مادرانه

 سلام عزیز دل مامانمحبت عشقم یه مدتی میشه که غذا خوردنت خیلی کم شده و از این بابت خیلی ناراحت و دلواپس بودم

از وقتی که از شیر گرفتمت به هیچ عنوان شیر نمیخوردی گوشت هم که نمیخوری دیگه چی موند!!!گریه

به خاطر همه موارد بالا نه وزن گرفتی نه قد انداختی با سن 2 سال و 9 ماه 13 کیلو و 89 سانت هستی و این منو نگران میکنه اما نمیدونم چی کار کنم ، دکتر هم میری فوری یه اشتها آور مینویسن غیر از این کار دیگه ای بلد نیستن متاسفانه!سکوت

بعد از چند روز فکر کردن چون دیدم از نی خوشت میاد تصمیم گرفتم لیوان نی دار ذبرات بگیرم تا شاید فرجی حاصل بشه و به شیر خوردن علاقه مند بشی، با هم رفتیم و لیوان گرفتیم البته ویتا گلوبین هم گرفتم که لااقل غذا نمیخوری یه کم ویتامین بره تو اون بدن بیچاره ت! البته کلی سرچ کردم کم ضررترین شربت بود که پیدا کردم.متفکر

خداروشکر الان روزی یه لیوان شیر میخوری و به لیوان به قول خودت پنگوئنی علاقه مند شدی بغل

خلاصه امیدوارم رشدت برگرده به حالت قبلی و منو از نگرانی در بیاریعینک

 

                                                                     آرزویم این است:
                           
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

              نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی.

 

           

نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> در سه شنبه 11 فروردين 1394 ساعت 13:39 | لینک ثابت |

سال 1394

نوروز 94 نصف شب بود و اکثر بچه ها خواب بودن من و بابایی هم خوابیدیم اما ساعت رو کوک کردیم و لحظه تحویل بیدار شدیم، تو هم  انقد شیرین خوابیده بودی مثل فرشته ها قربونت برم عیدت مبارک باشه عزیز دلم.

عید دیدنی میرفتیم به همه میگفتی عیدت مبارک(یا بایرامز موبارک).

سفره هفت سین رو هم که چه بلاها سرش نیاوردی همش خراب میکردی دوباره میچیدم از سمنو هم که خوشت اومده بود با اینکه یه عالمه خورده بودی بازم ناخونک میزدی!!!

این اولین سالی بود که خوب همه چیز رو درک میکردی و متوجه بودی که عید و سال جدید و سفره هفت سین و ... یعنی چی و خیلی بهت خوش گذشتراضیبوسمحبت

نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> در يکشنبه 2 فروردين 1394 ساعت 9:39 | لینک ثابت |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد